|
«آوات، بزرگ معلّم کوچک من»
دربیست و پنجمین سال از بهار زندگیم ، با آرامش و بدون دغدغه، محتواي روزگارم را در قالب دستانم جاي داده بودم. جاده زندگي براي من هموار بود و پيچ و خم آنچناني نداشت كه دست سرنوشت مرا به سوی روستايي طرد شده در اطراف شهرستان مريوان کشاند.
در هشتمين سال از خدمتم روستاي دور افتادهاي را در بخش سرشيو مريوان انتخاب نمودم، تا انجام وظيفه نمايم.طي سالهای گذشته تا حد زیادی با زندگي روستايي آشنا شده بودم، اما اينبار فرق میکرد، حال و هواي روستا به گونهای بود كه در نگاه اول اشك در چشمان هر بينندهاي حلقه میزد.
در آنجا واقعيتهايي بود، باور نكردني؛ نميدانستم خواب ميبينم يا در كابوسي گرانم، وَهم و خيال است، یا رؤيا و توهم؛ اما هيچ كدام از اينها نبود. زندگي فقيرانهی آنجا كه حتي ذرهای با زندگي امروزي قابل مقايسه نبود، احساسات درونی مرا تا حد زيادي جريحهدار كرد .
زندگي در آنجا فيلم نبود، واقعيتي بود وصف نشدني، حقيقتي روشن و آشكار كه بايد با من زندگي مي كرد و من هم با آن.
آن دنياي متغير با زندگي من، حتي يكبار هم به ذهنم خطور نكرده بود. باور نميكردم در گوشهاي زير اين آسمان پهناور، روستايي اينچنين وجود داشته باشد كه مردمانش از چيزهايي كه براي من بسيار ملموس و مختصر ميآمد، انگشت به دهن بمانند.
بايد خود را با زندگي در آنجا وفق ميدادم، اما چگونه بايد سختيهاي آنها را ميديدم و دَم نميزدم؟ آرزو ميكردم قدرت اين را داشتم كه آنجا را آنطور كه ميخواهم تغيير دهم امّا این توان در من نبود و اين بار گران بر دوشم سنگيني ميكرد.
روز اوّلي كه مسؤليت كلاس اوليهاي اين روستا را بر عهده گرفتم با روحيهاي عالي در سر كلاس حاضر شدم . كلاسي كه اتاقكي كوچك از جنس كاهگل بود ، اتاقكي با پنجرهاي چوبي و دري رنگ و رو رفته و پوسيده ، صندليهايي كه جرينگ جرينگ صدا مي دادند ، بوي « نَمي » كه تمام فضاي اتاقك را در بر گرفته بود و نفس کشیدن را دشوار میکرد.
هفده نفر دانشآموز ژنده پوش ، بي سروصدا و ژوليده كه در سيماي هر كدامشان ميشد باري از سختي را نظاره كرد. نگاههايي كه در آن ميشد به اوج معناي لطيف عشق پي برد. نگاههايي پر از سؤال، كه بر چهره من دوخته شده بود و از آن ميشد به قلب كوچك پر از آروزيشان راه يافت ، آرزوهايي كه شايد تنها اجازه داشتند در قالب یک رؤيا آنها را حس كنند . در آن لحظه بود كه از دنياي خود به در آمده و خود را با درياي ژرف و پر موج آنان آشنا يافتم.
زندگي آرام گذشتهام به طوفاني هولناك مبدل گرديد و من بايد خود را براي تلاشي زياد آماده مي كردم ، عزم خود را جزم کردم، اما وقتي میدیدم که تصوير تلويزيون در كتاب علوم براي آنها نا آشناست و من هم نميتوانستم آنان را با اين جعبه كوچك جادويي آشنا سازم، ضربانهای قلبم را كه به شدت سنگيني ميكرد، در سينهام احساس میكردم، از اين رو فهميدم كه خاطرهاي دلخراش را از اين روستا با خود به در خواهم برد.
|